اگر ماه بودم، به هر جا که بودم
سراغ تو را از خدا مي گرفتم
وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودي
سر رهگذار تو جا مي گرفتم
اگر ماه بودي-به صد ناز- شايد
شبي بر لب بام من مي نشستي
وگر سنگ بودي ، به هر جا که بودم
مرا مي شکستي ، مرا مي شکستي
فریدون مشیری
زسرعشق حرفی در میان نیست
نشانی در جهان زین بی نشان نیست
هم آغازش بجز،افروختن نیست
هم انجامش به غیرسوختن نیست
چراغ عشق عالم بر فروزد
ولی باهرکه آمیزد،بسوزد
حسینی قزوینی
راست گفتی عشق خوبان آتش است
سخت می سوزاند اما دل کش است
من کجا و ترک آن مهوش ،کجا
دل کجا پرهیز ازاین آتش کجا
شادمانم گرچه در این آتشم
روز و شب می سوزم،اما دل خوشم
از خدا خواهم که افزونش کند
دل اگر دم زد ،پرازخونش کند
کاش ازاین آتش تو را بودی خبر
با خبر بودی که این بی دادگر
شعله اش هرچند افزون تر شود
سینه ازآن هرچند پرخون تر شود
ناله را هرچند سازد زارتر
هرچه دارد دیده را خون بارتر
باغ دل را با صفاتر می کند
مرغ جان را خوش نواتر می کند
حسین قلی مستعان
مرا با سوزجان بگداز وبگذر
اسیر و ناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر
دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار و بگذر
مرا بایک جهان اندوه جانسوز
تو ای نامهربان بگذار و بگذر
دو چشمی را که مفتون رخت بود
کنون گوهر فشان بگذار و بگذر
در افتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذار و بگذر
حمید مصدق
می گویند رسم زندگی چنین است...می آیند...می مانند...عادت می دهند...و می روند وتو درخود می مانی وتو تنها می مانی.
راستی نگفتی رسم توهم این چنین است؟...
مثل همه ی فلانی ها...
كاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند
تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند
سادگی مهر وفا قانون انسان بودن است
كاش قانون هایمان یكدم رعایت می شدند
اشك های همدلی از روی مكراست وفریب
كاش روزی چشم هامان با صداقت می شدند
روزی ازغم می شود ویران دلم ای كاشكی
بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدن
خودراشبی در آیینه دیدم، دلم گرفت
ازفکراین که قد نکشیدم،دلم گرفت
ازفکر اینکه بال وپری داشتم
ولی بالاترازخود نپریدم،دلم گرفت
کم کم به سطح آیینه ام،برف می نشست
دستی برآن سپید کشیدم ،دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود دویدم
رفتم ولی به اونرسیدم،دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد وزنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم،دلم گرفت
شاعرکنارجو گذر عمردید ومن
خود را شبی درآیینه دیدم ودلم گرفت
فرش بر رونق بازار حسين مي نازد...
عرش بر جلوه ي رخسار حسين مي نازد...
ابر بر اشك عزادار حسين مي نازد...
قبر شش گوشه به زوار حسين مي نازد...
كربلا هم به علمدار حسين مي نازد...
که شد زندگی بی تو زندان من
کجایی توای تکچراغ شبم؟
که دور ازتو جان می رسد بر لبم
لبم، بوسه جوی لب نوش تست
درآغوش من بوی آغوش تست
به هرجا گلی دیده،بوکرده ام
زگلها تورا جستجو کرده ام
شب آمد سیاهی جهان را گرفت
غم تو ،گریبان جان راگرفت
بیا، ای درخشنده مهتاب من!
که عشق توبرد ازسرم خواب من
رهایم مکن در غم بی کسی
کنم ناله،شاید به دادم رسی
خطا کارم،اما زمن گوش کن
بیا،رفته ها را فراموش کن!
«مهدی سهیلی»
می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم
نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم
یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم.
نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه.
می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم.
((برتولت برشت))



